تبليغاتX
ياشـــــــاسین آذربایجـــــان


ياشـــــــاسین آذربایجـــــان

☂ خوش گئـــــلمیسیـــــز ☂

۱۷/۰۶/۱۳۹۰

سلام دوستاي گلم.

بلاخره وبمـــــــــ راه افتاد با تغييراتي که دادم البته با اجازه و نظراتــــــــ شما اميدوارم بهتر از قبل شده باشه. (نظر خــواهي اين پستــ غير فعّـ ـــاله)    

اينم بنــــ ــر وبلاگـــــــمه هرکي خواست ميتــــــونه تو وبـــــش قـ ـرار بـده :

داستانهاي عاشقانه

 يادگاري از بهزاد

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 15:31 توسط بهزاد| |

 

داستان زیبای هزینه عشق واقعی من به تو

شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد. او با خط بچگانه نوشته بود:

صورتحساب:

کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار
مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار
بیرون بردن سطل زباله ۲ دلار
نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم ۶ دلار
جمع بدهی شما به من: ۱۷ دلار

مادر که به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی، هیچ
بابت شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی، هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازیهایت، هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هم هیچ است .

وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت: مامان دوستت دارم.


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده!

تقدیم به همه مــــــــادرهای مهربون ایران زمین ......... روز مادر مبارکـــــــــ .

يادگاري از بهزاد

نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 22:14 توسط بهزاد| |

فاصله دختر تا پيرمرد يك نفر بود ؛ روي نيمكتي چوبي ؛ روبه روي يك آب نماي سنگي .
پيرمرد از دختر پرسيد :غمگيني؟
- نه .
 مطمئني ؟
- نه .
 چرا گريه مي كني ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
چرا ؟
- چون قشنگ نيستم .
قبلا اينو به تو گفتن ؟
- نه .
ولي تو قشنگ ترين دختري هستي كه من تا حالا ديدم .
- راست مي گي ؟
 از ته قلبم آره
دخترك بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.
چند دقيقه بعد پير مرد اشك هاش را پاك كرد ؛ كيفش را باز كرد ؛ عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت...

يادگاري از بهزاد

نوشته شده در شنبه 1391/02/02ساعت 21:54 توسط بهزاد| |

 اين داستانو يه بار تو وبم گذاشته بودم ولي اينبار بخاطر دوستاي جديدي که نتونستن بخونن گذاشتم اميدوارم خوشتون بياد.

  هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را داره و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد همانطور مثل هر روز ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1391/01/19ساعت 13:23 توسط بهزاد| |

 
پيــرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی
 
 بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود
 
 دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختــ ـر داد و گفت : می دانم

از اين گل ها خوشتــ آمده است.

 به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را

پذيرفت وپيرمرد را نگــاه كرد كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و

 وارد قبرستان كوچكــ شهر می شـد . . .

 يادگاري از بهزاد


برچسب‌ها: داستانک
نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 18:8 توسط بهزاد| |

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ....
- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
  پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

فرقي نمي کنه فقط ... فقط دردش کمتر باشه...

 يادگاري از بهزاد

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/03ساعت 17:51 توسط بهزاد| |

 
دختركــ گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دختركــ با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد و اشک شوقي از چشمانش جاري شد . . .
 ولي افسوس . . . . . .
 
افسوس او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارند. !

  يادگاري از بهزاد

نوشته شده در شنبه 1390/11/15ساعت 23:44 توسط بهزاد| |

معلم پسرك را صدا زد تا انشایش با موضوع علم بهتر است یا ثروت را بخواند. پسرك با صدای لرزان و

آرام گفت ننوشته ام.

معلم با خط كش چوبی پسرك را تنبیه كرد و او را پایین كلاس پادرهوا نگه داشت!

پسرك درحالی كه دستهای قرمز و باد كرده اش را به هم میمالید زیر لب گفت:

اری ثروت بهتر است  

چون اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم را مینوشتم . . .

  يادگاري از بهزاد


برچسب‌ها: داستانک
نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 11:27 توسط بهزاد| |

 
بنویس ! بابا انار دارد:معلم می گوید
و او به یاد می آورد دست های لرزان بابا هیچ اناری ندارد،
میان شیارهای پینه بسته دستانش، جز رنج چیز دیگری نیست.
معلم هجی می کند انار می شنود «فقر»؛
معلم می گوید:«بابا نان دارد»، می داند که، دروغ است هیچ نانی ندارد،
معلم می گوید:«آن مرد در باران آمد» می نویسد، آن مرد در باران رفت و هرگز نیامد.
بنويس : پدر را ديدم
دخترک سير ميکند در دنياي خود ،
ياد لحظه هايي ميفتد که پدرش شبها نيز براي گذران زندگي بيرون از خانه ميرفت
 و شبها نيز پدرش را نمي ديد و شبي را که پدرش زير باران رفت و ديگر نيامد و ياد مي اورد روزي را که خبر مرگ پدرش را از روزنامه هاي مچاله شده کنار خيابان خوانده بود.
معلم بالاي سر دخترک مي ايستد و ميگويد : بنويس فقر. دخترک مينويسد : پدر ... قطره اشکي از چشم هاي دختر جاري ميشود روي ورقه کثيف املايش .
 دخترک دستهاي لرزانش را جلوي جشمانش ميبرد مبادا کسي اشکهاي او را ببيند دهانش را روي کلمه پدر نزديک ميکند و آهسته زير لب زمزمه ميکند ....
 معلم نزديکتر مي شود صداي اهسته اي ميشنود که ميگويد :
 " دوستت دارم پدر"
 
 
يادگاري از بهزاد
نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 23:54 توسط بهزاد| |

(دانلود داستان واسه موبايل)

هوا سرد است. بسیار سرد. اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال 1942 چنین روز تاریک

زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد.

با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و می لرزم.

نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.

من فقط یک پسر کم سن و سال هستم.

باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آینده می بودم

که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم.

اما تمام این رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت 21:49 توسط بهزاد| |

(دانلود  داستان واسه موبايل)

پدر و مادر بزرگم حدودا بیش از نیم قرن پیش با هم ازدواج کردند.

آن ها یک بازی مخصوص به خود داشتند.این بازی از اوایل آشنایی آن ها با هم آغاز شده بود.

یکی از آن ها کلمه ی «شمیلی»را در یک محل غیر منتظره در خانه می نوشت

و دیگری باید آن را پیدا می کرد.سپس نوبت به دیگری می رسید.

آن ها این کلمه را بر روی شکر یا آرد داخل ظرف ها می نوشتند تا فرد دیگر هنگام آشپزی آن را پیدا کند.

گاهی اوقات هم روی بخار شیشه های پاسیو می نوشتند.     

       


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت 13:15 توسط بهزاد| |

سال ها پیش زمانیکه مادرش به عنوان نظافت کار در بیمارستاني مشغول کار بود پسرک ۷سال داشت که کنار مادرش روزها رو سپري ميکرد.

دختري به نام سارا يکي از بيماراني بود که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد. پسرک اونو مثله خواهرش دوست داشت و بيشتر ساعات روز رو با دختر سر ميکرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون بود و نیاز به مراقبت پزشکی ويژه داشت. پزشک معالج وضعیت بیماری سارا را توضیح داد و از پسرک پرسید: تو کي هستي؟ پسرک به خاطر علاقه اش به سارا گفت : اون خواهرمه.

دکتر: برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

با بغض عميقي که در گلويش بود و درحاليکه به صورت زرد سارا نگاه ميکرد اندکی تردید کرد و….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت: بله من اینکار را برای نجات خواهرم انجام ميدم.

در طول انتقال خون کنار تخت سارا روی تختی دراز کشیده بود و مثل تمامی آدم ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره ساراش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.

 سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را درست نفهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به سارا بدهد

و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . . 

  يادگاري از بهزاد

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/17ساعت 20:25 توسط بهزاد| |

 
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفتو از اوپرسید :میگویند فردا مرا به زمین میفرستید ام من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتونم برای زندگی به آنجا برم؟خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو درنظر گرفته ام. او درانتظار توست واز تو نگه داری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه.

اینجا دربهشت, من کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی است.خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد. کودک ادامه داد: من چطور میتونم بفهمم مردم چی میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟

خداوند اورا نوازش کرد وگفت : فرشته ی تو زیباترین وشیرینترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی را درگوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک باناراحتی گفت :وقتی میخواهم باشما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهایت را کنار هم میگذارد وبه تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید:شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خدا: فرشته ات ازتو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک بانگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر شمارا نمیتونم ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زدو گفت:فرشته ات همیشه درباره من باتو صحبت خواهد کرد وبه تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت. گرچه من همواره درکنار تو خواهم بود.

درآن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست بزودی سفرش آغاز میشود. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا! اگر باید همین الان بروم لطفا نام فرشته ام را بمن بگویید. خداوند شانه ی اورا نوازش کرد وپاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد.به راحتی میتوانی اورا مــــــادر صدا کنی...

  يادگاري از بهزاد

نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت 19:27 توسط بهزاد| |

سلام ميکنم به دوست عزيز و گلم. خوبي؟(حداقل جواب سلام واجبه جوابو بده ) 

بعد از چند روز سخت و امتحانو مشغله هاي زياد امروز وقت کردم يه پست متفاوتر که مخاطب حرفام شماييد رو تو بلاگم بذارم...... .

امروز ميخوام يه چند کلمه باهاتون خودموني صحبت کنم.

ميخوام در مورد کسي صحبت کنم که همه مون ميدونيم يه روز مياد ولي پيش خودمون ميگيم کي مياد.....؟

 اگه تو يه روز کاملا آفتابي بدون ابر يکي بهمون بگه ۱۰ ديقه ديگه بارون ميباره شما باور ميکنين؟؟ خوب مطمئنا نه. چون هيچ ابري و نشانه اي از احتمال بارش باران تو اسمون نيست...

ولي اگه کسي بشما بگه که فردا امام زمان (عج) ظهور ميکنه باور ميکنين يا نه؟؟؟؟؟

خوب اول از همه بايد خيلي ساده مثله بقيه اتفاقاي زندگيمون نگاه کنيم ببينيم آيا نشانه هاش ظاهر شده يا نه.؟!

من خودم زياد در مورد نشانه هاي قيامتو اتفاقهاش نمي دونم ولي چيزايي رو که ميدونم رو الن ميبينم .

ميگن دخترا خودشونو شبيه پسرا ميکنن و پسرا هم شبيه دخترا ، ميگن پولدارها خيلي عزيز ميشن و غيره...(و شما بهتر از من ميدونين بگين ديگه)

چند روز پيش يه پسري رو ديدم که خدا شاهده تا الان پسر نه دختري رو نديده بودم مثله اون پسره ارايش کرده باشه از رژ گونه و پنکک و ...... گرفته تا تاتو کردن ابروها........ تازه کاش همينا باشه ديدم که با تلفن صحبت ميکنه صداشو چنان نازک کرده بود و با ناز و ادا و عشوه حرف ميزد هرکي تصويرشو نداشت فک ميکرد دختره...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1390/08/07ساعت 23:54 توسط بهزاد| |

سلام بر حیدربابا (حیدر بابآیه سلام)
سروده استاد شهریار

حیدربابا نام کوهى در زادگاه استاد محمد حسین بهجت تبریزى ملقب به شهریار است . منظومة «حیدربابایه سلام » نخستین بار در سال ١٣٣٢ منتشر شد و از آن زمان تا کنون به زبانهاى مختلفى ترجمه شده است . لیکن ترجمه بى بدیل آن به شعر منظوم فارسى توسط دکتر بهروز ثروتیان شاهکارى ماندگار است .

۱

‫‫حیدربابا ایلدیریملار شاخاندا‬ (حیدربابا چو ابر شَخَد ، غُرّد آسمان‬)

‫سئللر سولار شاققیلدییوب آخاندا‬ (سیلابهاى تُند و خروشان شود روان‬)

‫‫قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا‬ (صف بسته دختران به تماشایش آن زمان‬)

‫‫سلام اولسون شوْکتوْزه ائلوْزه !‬ (بر شوکت و تبار تو بادا سلام من‬)

‫منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه‬ (‫گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من)‬

۲

‫حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا‬ (حیدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک‬)

‫کوْل دیبینن دوْشان قالخوب قاچاندا‬ (خرگوشِ زیر بوته گُریزد هراسناک‬)‬

‫باخچالارون چیچکلنوْب آچاندا‬ (باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک)

‫بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله‬ (ممکن اگر شود ز منِ خسته یاد کن‬)‬

‫آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله (دلهاى غم گرفته ، بدان یاد شاد کن)

Top Blog


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/08/01ساعت 22:6 توسط بهزاد| |

سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نیمکتی بی خیال هیاهوی مسافران و عابران.شنید که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنید اما حرکت در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نیمکت چوبی رنگ پریده و دستش وبال گردنش بود. در راه که می دویدتکرار صحنه آخر،تصویر او بودکه می رفت تا تنهایی را به آغوش نگرانش باز گرداند.

- بمان!

نمی توانم

- رفتن تو چیزی را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنیم.

نمی توانم! همیشه همین را می گویی اما هیچ گاه چیزی حل نشده

- ولی آخر من و تو...

من تصمیمم را گرفته ام؛می روم.

تصویر آخرین نگاهش در قطره های اشکش مکرر شد.

- پس بگذار برای آخرین بار در آغوش بگیرمت.

دستانش را حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرین چیزیست که در دنیا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند. در موج اشک و هق هق گریه گفت:

- باشد ،باشد دیگر نمی نویسم،قول می دهم!

نمی توانی!می نویسی،می نویسی.

- دستم بشکند اگر دیگر قلم در دست گرفتم.نمی نویسم! بمان!

صد بار گفتی ،باز نوشتی . دیگر...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت 22:37 توسط بهزاد| |

داستان دختر فداکار
همسرم  با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کردوگفت

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کردبابا ، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم.

بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/07/01ساعت 0:46 توسط بهزاد| |

الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/17ساعت 2:22 توسط بهزاد| |

در هوای خوب تابستان
عشقمان میزد جوانه
تمام رویای من فکر و خیالت بود
  قصه ازاینجا شروع شد
:

بچه که بودم یه همسایه ای داشتیم که یه دختر کوچولو داشتن به اسم پری یه سال از من بزرگتر بود از بچگی با هم بزرگ شده بودیم با هم بازی میکردیم دوچرخه سواری میکردیم بعضی وقتا هم میرفتم خونه ی پری و کلآ با هم بودیم اصلا دلم نمیخواست میهمانی برم چون ممکن بود یکی دو روز بهترین دوستمو نبینم البته نمی دونستم این حس چیه ولی خوب میدونستم که اگه دوستمو نبینم یه حس بدی دارم ولی نمیتونستم حسمو تشخیص بدم آخه ۷ _ ۸ سال بیشتر نداشتم.

میگذشتند روزهای خوب عشق ما به سان روزهای گرم تابستان
تا رسید فصل سرد خزان و تک تک این غنچه های نوشکفته
خشک و سرد همچون برگ های درختان تنومند ریختند در پای ساقه
اما درختان تنومند ساقه هاشان هست پر استقامت باز میسازند برگ و جوانه
ناگهان در روزی از روزهای سرد پاییز
کآسمان بود از غم و غصه لبریز چشمهایش بود بغض آلود و وحشتناک و طغیانگر
که حتی خورشید هم میخروشید از توهم ترس
دست های کوچکت ناگهان از دست های من جدا شد
آسمان با آن همه غصه ناگهان بغضش ترکید و تو را برد
آن طرف آن طرفتر دور دورتر
من تمام عشق خود را نیرو کردم تا تو را از آسمان سرد و وحشتناک باز پس گیرم
اما چه سود
آسمان غمناک و وحشتناک برگ های غنچه ی کوچک عشق ما را با دست های سرد خود

  می برد... .


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1390/05/31ساعت 6:37 توسط بهزاد| |

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی

 برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد 

 دخترکی را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد.

 مرد نزدیک دخترک رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟ 

دخترک گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است.

 مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل قشنگ میخرم تا آنرابه مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دخترک در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود

لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت مرد به دخترک گفت : می خواهی تو را برسانم ؟

دخترک گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست.... مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید. . .

بغض گلویش را گرفت... دلش شکست ...  وطاقت نیاورد٬به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

        به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن (ويليام شکسپير)

يادگاري از بهزاد

نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/12ساعت 5:40 توسط بهزاد| |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست .  من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...من خیلی خجالتی هستم.....علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم "

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی اش فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" روزهای خیلی زیادی گذشت .بخاطر یه حادثه تلخ اون درگذشت

حالا به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ...
همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم...

يادگاري از بهزاد

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/06ساعت 14:6 توسط بهزاد| |

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود...
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ...

(دانــــــــلود فایل جار این داستان برای موبایل Download)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/29ساعت 10:51 توسط بهزاد| |

خاطراتم و داستانهاي عاشقانه من

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

  يادگاري از بهزاد

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت 12:14 توسط بهزاد| |

...چهار چيز که حوا نتونست به آدم بگه: 1:من تو رو آدم
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 15:4 توسط بهزاد| |

خاطرات، چوبهاي خيسي هس..
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 14:54 توسط بهزاد| |


آخرين مطالب
»
» مـــــــــــادر
» پيـــــرمرد و دخترکــ
» داستان غريبه
» پيــــــــرمرد مهربان
» داستانک هديه
» دخترک گل فروش
» علم بهتر است يا ثروت . . .
» زنگ املا
» تشنه عشق

Design By : RoozGozar.com